سکانسی از ترانه های ایرانی ( عاشق ) ...

نزدیک غروب است ، گرمی طاقت فرسای هوا رو به کاهش است ، شما در بالکن خانه تان نشسته اید لیوان چایی در کنارتان و هدفون در گوشتان ، محو تماشای غروب زیبای خورشید هستید . یک روز دیگر هم سپری شده با همه غم و غصه هایش . چند روزی است که از عاشقتان هیچ خبری ندارید ، دلتان برای شنیدن صدایش تنگ شده نه تلفن همراهش را جواب می دهد ، نه به پیامک پاسخی می دهد نه در شبکه های اجتماعی ( فیسبوک - مترجم ) آفتابی می شود و نه از طریق هیچ اپلیکیشن دیگری - که یک در میان قطع و وصل می شوند - قادر به یافتن کوچکترین خبری از او هستید .

خاطرات زیبای این سالهای کنار هم بودن را مرور می کنید ، از ته قلب آرزو می کنید ایکاش فقط می دانستید کجاست و چکار می کند ... آروزی بزرگی نیست ، (نه به هیچ وجه نیست-مترجم)

جرعه ای از چایتان را می نوشید ، ناگهان آسمان تیره و تار می شود طوری که فکر می کنید آخرالزمان است ، دقت می کنید هزار تا دسته از کلاغهای خبرچین را می بینید که آسمان را سیاه سیاه کرده اند و همه جا در تاریکی مطلق فرو رفته ... کلاغهای خبر چین نزدیک تر می آیند متوجه می شوید که همه آنها که هزار تا دسته هستند ( انگار که سبزی خوردن  و ریحون است من که متوجه نشدم چطوری کلاغها توی دسته هستند بگذریم - مترجم ) پرهایشان شکسته و آن را کامل تا انتهای زیر بال گچ گرفته اند و لی در عین حال پرواز هم می کنند !!. سکوت همه جا را فراگرفته که ناگهان کلاغها همه با هم ابتدا خیلی یواش می گویند یک ، دو ، سه و سپس با صدای بلند فریاد می زنند :

" عاشق تو ، تو انزوا نشسته ..."

بعد در حالی که لبخند می زنند با شما بای بای می کنند و با همان پرهای شکسته ولی حدودن  مثل آدمهای شل پرواز را ادامه و سالم به پایگاههای خود باز می گردند !!

شما کمی احساس بهتری دارید ، جرعه ای دیگر از چایی خود می نوشید دکمه PLAY دستگاه پخش موسیقی خود را فشار می دهید خواننده خانم می خواند :

" کلاغای خبر چین میان هزار تا دسته با پرهای شکسته می گن که عاشق تو تو انزوا نشسته ..."

پایان

گفتگوهای امروزی ...

بچه - مامان شما سلطان را دوست دارید ؟

مامان - سلطان کیه عزیزم ؟

بچه - همونی که شبها تا دیر وقت توی تلویزیون می بینیش

مامان - نه عزیزم دوستش ندارم

بچه - مامان سلطان آدم خوبیه ؟

مامان - نه عزیزم آدم خوبی نیست

بچه - پس چرا شما این همه وقت میشینید سلطان را میبینید ؟

مامان - چون جالبه دیگه عزیزم

بچه - چون این همه زن داره جالبه ، بابا هم اگه این همه زن داشت جالب بود ؟

مامان - نه عزیزم بابات غلط می کرد اون سلطانه بعدش هم اینها همش فیلمه و دروغکیه

بچه - اگه دروغکیه پس چرا برای تو جالبه اگه بابا هم حرفهای دروغکی بزنه برات جالب میشه ؟

مامان - نه عزیزم بابا نباید حرفهای دروغکی بزنه

بچه - مامان چطو اون که سلطانه طوری نیست حرفهای دروغکی بزنه ولی بابام که یک کارمنده نباید حرفهای دروغکی بزنه

مامان - عزیزم اینها فیلمه شما هم باید الان بری بخوابی که دیگه خیلی دیر شده

بچه - مامان پس چرا شبهای دیگه که اینقدر سوال نمی پرسیدم نمی گفتی دیره و تا هر وقت می خواستم بیدار بودم ؟

مامان - نمی دونم نمی دونم دارم از دستت روانی میشم کم کم

بچه - مامان اگه از دستم روانی بشی چی میشه ؟

مامان - هیچی منو میبرن تیمارستان می خوابونند ...

بچه - مامان تو تیمارستان هم میشه سلطانو دید ؟ اگه اونجا نتونی سلطانو ببینی چی میشه دیوونه تر میشی ؟

مامان - ...

( از سرنوشت مامان اطلاع دقیقی در دسترس نیست ... )