هفت روز هفته

هفت روز هفته ....

شنبه :

مرد :عزیزم،امروز ناهار چی داریم؟

زن: ببین امروز قراره من و زری با هم برویم "فال قهوه روسی یخ زده" بگیریم ، می گویند خیلی جالبه ، همه چی  را درست می گه ، به خواهر شوهر زری گفته بود : "شوهرت برات یه انگشتر بزرگ می خره ! " خیلی جالبه نه ؟ سر راه یک چیزی از بیرون بگیر بیار !

یکشنبه :

مرد : عزیزم ، امروز ناهار چی داریم؟

زن : ببین امروزقراره من و زری با هم برویم شوی " ظروف سفرهً عقد و جا شمعی های عتیقه مصرباستان " می گن خیلی جالبه ، ممکنه طول بکشه ، سر راه یک چیزی از بیرون بگیر بیار

دوشنبه :

مرد : عزیزم ، امروز ناهار چی داریم ؟

زن : ببین امروز قراره من و زری برویم برای کلاسهای " روش خوداتکایی بر اعتماد به نفس به روش IPG2ÖF  " ثبت نام کنیم ، می گن خیلی جالبه ، اثرات خوبی توی زندگی زناشویی داره تا برگردم دیر شده ، سر راه یک چیزی از بیرون بگیر بیار ! "

سه شنبه :

مرد : عزیزم ، امروز ناهار چی داریم ؟

زن : ببین امروز من و زری قراره با هم برویم برای لباس مامانم که برای عروسی خواهر زری می خواهد بدوزد دکمه انتخاب کنیم ، تو که می دونی فامیل مامانم و اینها چقدر روی دکمه لباس حساس هستند ، ممکنه طول بکشه ، سه راه یک چیزی از بیرون بگیر بیار !

چهارشنبه :

مرد : عزیزم ، امروز ناهارچی داریم ؟

زن :ببین امروز قراره من و زری برویم باری کلاس " بدنسازی" و "آموزش ترومپت "ثبت نام کنیم ،همسایه زری و اینها رفته می گه خیلی جالبه ، ترومپت می گویند خیلی کلاس داره ، مگه نه ؟ ممکنه طول بکشه چون جلسه اوله،سر راه از بیرون یه چیزی بگیر بیار !

پنج شنبه :

مرد : عزیزم ، امروز ناهار چی داریم ؟

زن : ببین امروز قراره من و زری برویم با هم خانهً همسایه خالهً زری تازه از کانادا اومده ، می خواهیم شرایط اقامت و اینها را ازش بپرسیم ، من واقعاً از این زندگی خسته شده ام ، چیه همش مثل کلفت ها ، کنج خونه ، ممکنه طول بکشه سر راه یک چیزی از بیرون بگیر بیار !

جمعه :

مرد : عزیزم امروز ناهار چی داریم ؟

زن : ببینم تو واقعاً خجالت نمی کشی ؟ یعنی من یک روز تعطیل هم حق استراحت ندارم ؟ واقعاً نمی دونم به شما مردهای ایرانی چی باید گفت ؟ نه واقعاً این خیلی توقع بزرگیه که انتظار داشته باشم ، فقط هفته ای یکبار شوهرم من را برای ناهار ببره بیرون ؟!!

 

 

داستان کوتاه " یاد آخرت " !!

دم در مسجد " تسلیت " گفت و داخل شد سلامی از دور با تعدادی از دوستان و آشنایان کرد و گوشه ای نشست. حرفهای سخنران در باب مرگ و آخرت آنقدر تاثیرگذار و پرشور بود که یاد مرگ لحظه ای از ذهنش پاک نمی شد .

گذشته اش را که مرور می کرد احساس پشیمانی عجیبی داشت  دعواهایی که با خواهر و برادرانش بر سر ارثیه کرده بود دروغ هایی که برای چندرغاز پول گفته بود حقهایی که پایمال کرده بود و...

تصمیم قاطع گرفت که انسان درستکاری بشود برخاستن دسته جمعی تعدادی از حاضران به او گوشزد کرد که می تواند مجلس را ترک کند

در همان حال ابراز ارادت به صاحبان عزا از مجلس خارج شد هر چه چشم انداخت کفشهایش را ندید یک جفت کفش چرمی مشکی تر و تمیز توجهش را جلب کرد پوشید و رفت !!

 

داستان کوتاه "باغ وحش"

باغ وحش مملو از جمعیت بود ، از بلندگوی باغ وحش این جمله شنیده شد : " بازدیدکنندگان گرامی از دادن هر گونه غذا و خوراکی به حیوانات خودداری فرمایید ".

بعد از مدتی مجددن از بلند گو اعلام شد : " بازدیدکننده گرامی از شما خواهش کردیم که از تغذیه حیوانات خودداری فرمایید "

این هشدارها با لحن های مختلف چندین بار تکرار شد ، آخرین هشدار بلندگو این بود : " حیوانات عزیز خواهشمندیم از آدمها غذا نگیرید "

دیگر هشداری در این زمینه شنیده نشد .!!!

« از دفترچه خاطرات یک شیرخوار»

" اولین میهمانی نوروزی "

می دونید که من تازه چند ماهی بیشتر نیست که تشریف آورده ام توی این دنیا،خوبی این دنیا اینه که از دنیای قبلی ام ، یه عالمه گشادتره، یعنی حدود هزارتا بزرگتره، اونجا هزارتا جا کم بود، بگذریم،

 این اولین بار بود که من عید نوروز را می دیدم،البته هنوز خود خودش را ندیده ام ولی امروز صبح که ساکت توی کالسکه نشسته بودم برای خودم فکرهای الکی و شیرخوارانه !می کردم،یکهو دیدم ، مامان و بابایی و خواهر و داداش عینهو جن بو داده،بلند شدند و هی الکی همدیگر را ماچ و بوسه می کنند!انگار می گفتند یک چیزی تحویل شده،ولی راستش را بخواهید ، هر چی ناخن زدم ، نفهمیدم چی،تحویل کی شده!!

بعد هم همه شروع کردند به درست کردن خودشون ، بعد از اینکه کلی لباس نو و خوشگل پوشیدند،من طفل شیرخوار معصوم کوچولوی بی زبون را هم بغل کردند،بردند میهمانی .

 خونه مامان بزرگ و اینها خیلی شلوغ بود،همه ًفامیل جمع شده بودند،با اینکه می دونم خیلی هاشون با همدیگه خوب نیستند ولی به هم می خندیدند . بعضی هم طبق معمول لباسهاشون را به همدیگه نشان می دادند.چقدر از این پزدادن های الکی بدم می آید.خوش به حال ما شیرخوارها که تومون از این حرفا نیست،حالا بزرگ بشویم،چی ازآب در بیاییم.خدا می دونه!

سرتون را درد نیاورم،اگر هم آوردم،یک" استامینوفن کدئین"بندازید بالا،اما ماجرای بامزهً اون روز این بود که بعد از ناهار ،همه دور من جمع شده بودند،نمی دونم شما هم که مثل من طفل شیرخوار معصوم کوچولو  بودید،از این مزخرفات را یادتون می دادن یا نه؟منظورم صدای خر و گاو و الاغ و کلاغ در آوردنه ! باور کنید چند هفته است پدرم را در آورده اند،حوصله ام را سر بردن،از بس پرسیدند:«کلاغه چی می گه؟» «خره چی می گه ؟ »،«سگه چی می گه؟»من شده ام دایرهً المعارف ناطق حیوانات !

یکی نیست به اینها بگوید،آخر پدر آمرزیده ها،آخه من بابا م خر بوده؟مامانم سگ بوده؟داداشم کلاغ بوده ،که باید بدونم اینها چی می گن؟به من چه خوب بروید،از خودشان بپرسید.خلاصه،بعد ناهار که مامانم می خواست جلوی خاله و زن دایی و اینها،کلی پز بدهد که یعنی من خیلی نابغه ام و همه نمره هایم بیسته!وقتی پرسید : «کوچولوی مامان به زن دایی و خاله جون بگو کلاغه چی می گه»من هم یه خورده آب از لب و لوچه ام راه دادم و گفتم : « واق واق ! » اخم هایش تو هم رفت و گفت : نه عزیزم ، هاپو  را که نگفتم، کلاغه،کلاغه چی می گه ؟ »دوباره  گفتم : « واق واق » دیگه داشت،کلافه می شد،هرچی  پرسید،همان را گفتم.از خجالت سرخ شده بود، من را با سرعت از کالسکه بیرون آورد،بغل کرد و گفت : « بمیرم ، بچه ام خراب کرده که حوصله نداره،اشتباهی جواب می ده ، مادرت مرده بود که تو اینقدر مظلومی !»و من را برد توی اتاق .می خواستم فریاد بکشم : « ای داد،ای هوار،ایهاالناس،دروغ می گه،من کجا خراب کرده ام ، هرکس قبول نداره،بیاد ببینه!ولی حیف که  من هنوز حرف زدن یاد نگرفته ام ! !