داستان کوتاه  خیانت !!

 

این اولین باری بود  که احساس می کرد شوهرش به او خیانت می کند  . او با گوش های خودش صدای یک زن را از داخل گوشی ، حین مکالمه با همسرش شنیده بود . باورش مشکل بود ، همه راههای ممکن را در ذهنش مرور کرد . اول طلاق ، ولی فکر اینکه با دو تا بچه به خانه پدر بد اخلاقش برگردد ، دیوانه اش می کرد .

به فکرش رسید  که موضوع را با مادرش در میان بگذرد ، ولی چون خانواده اش از ابتدا با این ازدواج مخالفت می کردند . منصرف شد . تصمیم گرفت ، خیلی صریح و رک به خود شوهرش همه چیز را بگوید ، ولی خوب فکر کرد که او خیلی راحت همه چیز را انکار خواهد کرد و چون دلیل قانع کننده ای ندارد ، شاید محکوم هم بشود . تصمیم نهایی این بود که به آن زن تلفن کند ، شاید او نمی دانست که مرد مورد علاقه اش ، زن و دو تا بچه دارد .

 تلفن  به نام خودش بود این هم از زرنگی های زنانه اش به شمار می رفت . پرینت تلفن ها را خیلی راحت گرفت . ساعت و دقیقه ای که بوی خیانت به مشامش رسیده بود . هرگز از خاطرش محو نمی شد ، ساعت 4 و 25 دقیقه بعد از ظهر دوشنبه ! دستانش می لرزید ، اضطراب همه وجودش را فرا گرفته بود ، شماره ها را تک تک و به دقت می گرفت ، یکبار دیگر جملاتی را که از قبل آماده کرده بود در ذهنش مرور کرد . دو زنگ بیشتر نخورد ، تلفن وصل شد ، همان صدای زنانه آشنا گفت : « با سلام ، به شبکه تلفن بانک ... خوش آمدید ! »

داستان کوتاه اظهار نظر !!

 

همیشه عادت داشت ، خیلی بی پروا در مورد همه چیز اظهارنظر کند . هنوز بیشتر از ده دقیقه از پرواز نگذشته بود که به بغل دستی گفت : « خدا آخر و عاقبتمان را با این هواپیما و این خلبان ها ختم به خیر کند . »  مسافر گفت :" انشاءا... "

 کمی توی صندلی جابجا شد و گفت : « می دانید ، سیستم ناوبری ما خیلی قدیمی است، برای همین است که اینقدر تکان می خورد ، بخصوص این دو موتوره ها که دیگر نور علی نور ، اصلاً موتور ها را آچارکشی  حسابی  نمی کنند ، توجه کردید با چه زوری بلند شد  ، هیچی استاندارد نیست ، الان روی بال دقت کنید یک چیزی الکی هی دارد ، بالا ، پایین می رود . یک هواپیمای حسابی همین فاصله را توی نصف این مدت می رود . باور کنید من فکر می کنم اینها اصلاً روغنش را هم نگاه نمی کنند ، ببینید چه صداهای ناهنجاری از موتور می آید ، اینطور نیست؟

 «هنوز حرفش تمام نشده بود که سر مهماندار به مسافر بغل دستی گفت : « کاپیتان چیزی میل دارید برایتان بیاورم ؟ ! »

داستان کوتاه ساعت مچی !!

 ساعت مچی !

از تاکسی پیاده شد . هنوز چند قدمی داخل پیاده رو نشده بود که چیزی توجهش را جلب کرد ، یک ساعت مچی بود. فکر کرد که  چگونه آن را به صاحبش  برگرداند . کاغذی پشت  شیشهً  سوپر سر کوچه  چسباند و روی آن نوشت : « یک عدد ساعت پیدا شده ، نشانی بدهید ، دریافت کنید . » کسی پیدا نشد ،

این بار نوشت « یک ساعت مچی زنانه پیدا شده ، نشانی بدهید ، دریافت کنید . » باز هم  کسی پیدا نشد . این بار نوشت : « یک ساعت مچی زنانه بند چرمی  پیدا شده ،  نشانی بدهید دریافت کنید . » باز هم کسی پیدا نشد . این بار نوشت : « یک ساعت مچی زنانه بند چرمی صفحه گرد پیدا شده ، نشانی بدهید دریافت کنید » کسی مراجعه نکرد ، کاغذ را عوض  کرد و نوشت ، « چرا  ما را توی درد سر می اندازی خوب دوستش  نداری بندازش توی سطل ، مردم آزار ! ! »

داستان کوتاه روز بارانی !!

 روز بارانی !

رادیو را روشن کرد .اخبار ساعت 7 صبح گفت : « هواشناسی هوای امروز را بارانی اعلام کرده است  » ، فرزندش را با چتر به مدرسه برد . غذا می پخت ، اخبار ساعت 10 صبح گفت : « هواشناسی هوای امروز را بارانی اعلام کرده است » با چتر رفت  خرید . اخبار ساعت 2 بعد از ظهر گفت : « هواشناسی هوای امروز را بارانی اعلام کرده است » با چتر رفت دنبال فرزندش . اخبار ساعت 6 عصر گفت :« هواشناسی ، هوای امروز را بارانی اعلام کرده است » با چتر رفت خانه مادرش . اخبار ساعت 8 شب گفت : « امروز باران نبارید ». زن چتر را جمع کرد ، گذاشت  داخل  کمد لباس !

داستان کوتاه دروغ !!

داستان کوتاه

دروغ !

مرد غرق در روزنامه خواندن بود ، زن صدای تلویزیون را کم کرد و گفت :«اگر یک سوًال ازت بپرسم راست می گویی ؟ » مرد گفت : « البته عزیزم ! »

زن پرسید : « از آخرین دروغی که بهم گفتی چقدر وقت می گذرد ؟ » مرد ، روزنامه را پایین گرفت ، از پشت عینک نیم نگاهی به زن کرد و گفت : « فقط چند ثانیه ، عزیزم ! »

حکایت آیین گشایش آب نمای میدان " ناصر الحکما"

انبوه جمعیت پشت طناب از دور به مراسم نگاه می کنند . هراز گاهی که دوربین تلویزیون به سمت جمعیت می آید ، بچه ها با انگشتان به شکل V در آمده ، روی سر و کلهً هم می پرند ، به واسطهً آنکه میدان « ناصرالحکما » محل تقاطع خیابانهای اصلی شهر و هستهً مرکزی آن به شمار می رود ، شهر عملاً تعطیل است . مراسم که قرار بوده راًس ساعت هشت آغاز شود .  ساعت نه و ده دقیقه آغاز می شود .

 مجری مراسم که از مجریان تلویزیون چغرآباد  است ،  پشت تریبون قرار می گیرد : « روز هجران و شب فرقت یار آخر شد ... » جمعیت یکصدا فریاد می زنند : « صدا ، صدا نمی آید ، صدا » . مجری : « یک ، دو ، سه امتحان می کنم .» یک نفر با چشم و ابرو به او فهماند  که  مشکل صدا رفع شده است . مجری : « روز هجران و شب فرقت یار آخر شد . سلام ، سلامی چو بوی خوش آشنایی ، امروز چغرآباد و چغر آبادی سر به آسمان می ساید ! امروز روز دیگری است ، چغرآبادی های عزیز، الوعده وفا ! امروز با حضور مقامات از پروژهً ملی آب نمای میدان « ناصرالحکما ء » بهره برداری می شود ، از اطالهً کلام خودداری کرده ، از آقای مهندس « ص . چغرآبادی » مجری پروژه دعوت می کنیم تا پشت تریبون بیایند ، اما قبل از آن ، عزیزان کوچولویمان یک سرود زیبا را تقدیم شما می کنند .

 تعدادی دختربچه ، همراه یک خانم و یک نوازنده ً ارگ به روی سن تعبیه شده می آیند . خانم معلم سعی می کند بچه ها را بصورت منظم بچیند ، اما بچه ها دایم پس و پیش می شوند . بالاخره یکی از بچه ها که از همه تپل تر است ، پشت میکروفون می آید و با حرکات دست ( شبیه شنای قورباغه ! ) می گوید  : « گروه سرود مهد کودک فجر گلهای شاداب تقدیم می کند ، سرود « جوجه کوچولو » با تشکر از خاله آذر و خاله شیدا » بچه ها به دو دسته تقسیم می شوند : دسته اول : « جوجه کوچولو » دسته دوم « جیک وجیک و جیک » ، «اسمت چیه » ، « خانوم کوچیک » ، « خونه ات کجاست ؟» « خونه مردم » ، « چی چی می خوری ؟ » «ار زن و گندم » ، « کجا می خوابی ؟ » « تو مهتابی » ، « دوستات کی اند ؟ » ، « غاز و مرغابی » ، « دشمنات کی اند ؟ » « گربه و شغال » ، « پر بزن و برو » ، « کو پر و بال » ....

جمعیت دست می زنند و هورا می کشند . آقای مهندس « ص . چغرآبادی» مجری پروژه ، پشت تریبون قرار می گیرد : « این قافلهً عمر عجب می گذرد ... با سلام ، کلنگ احداث های پروژه ملی آب نمای میدان « ناصرالحکما ء » 10 سال پیش طی مراسم با شکوهی به زمین زده شد . پس از آن به مدت دو سال مطالعات ژئو پلیتیک و پلئوژیتیک انجام پذیرفت . بعد از دو سال از اتمام مطالعات ، فاز یک پروژه به مناقصه گذاشته شد و سرانجام پس از یکسال شرکت «فراچغرسازان آتیه دار » به عنوان برنده انتخاب و کار عملی احداث فاز یک آغاز شد . فاز یک پروژه شامل کندن جدول های قدیمی و انتقال خاک باغچه موجود قبلی به حاشیهً شهر طی مدت 5/1 سال و با تکیه بر دانش متخصصان داخلی انجام پذیرفت . سپس پروژه به مدت شش ماه به خاطر احتمال بارش پراکنده ، مه رقیق صبحگاهی و گرد و غبار محلی ناخواسته تعطیل شد .

 سپس فاز دوم طرح پس از اتخاب پیمانکار آغاز و عملیات ساخت حوض اصلی آغاز و به سرعت طی دو سال تکمیل و آماده نصب فواره ها شد . در این مرحله به علت اختلاف با سازمان « امور آب و ضایعات انسانی » بر سرگرفتن انشعاب از لوله ً اصلی شهر به میدان کار به مدت یکسال دیگر تعطیل شد  و امروز در این روز تاریخی و حماسه ساز ! این پروژه عظیم به دست جناب آقای دکتر « ف . چغرآبادی » ریاست محترم سازمان امور عمران و آبادانی فراوان » گشایش و مردم چشم به راه چغرآباد پس از سالها انتظار از نعمت داشتن یک آب نمای آبرومند  و با استانداردهای جهانی بهره مند می گردند . این واقعه خجسته  را به  مردم تبریک  گفته ، رجاء واثق داریم که منشاء خیر و برکت فراوان در کلیهً شوونات زندگی مردم خواهد بود ، خدانگهدار » .

 مجری : « بله با تشکر ، متاسفانه مطلع شدیم به علت بسته شدن محور « قشنگ کلاه» به  « چغرآباد» بر اثر ریزش پل عابر پیاده ،آقای دکتر « ف . چغرآبادی » و همراهان قادر به حضور در مراسم نیستند . لذا از آقای مهندس « م . چغرآبادی » معاونت « امور میادین و تقاطع ها »دعوت می کنیم . جهت گشایش آب نما تشریف  بیاورند ، بفرمایید آقای مهندس »

 آقای مهندس و همراهان با قیچی پشت روبان قرار می گیرند ، انبوه عکاسها و خبرنگاران منتظر ثبت این لحظهً تاریخی هستند . روبان چیده می شود ، آقای مهندس  به سمت لوح یادبود می روند ، پس از پرده برداری از لوح یادبود نوبت به راه اندازی آب نما می رسد ، دو ، سه بار کلید آب نما زده می شود ، ولی خبری از آب نیست ، یکی از مسوولان سر یک کارگری که با لباس سبز کمی دورتر ایستاده داد می کشد «واکن ،واکن» ، شیر فلکه ، شیر فلکه » . کارگر سبزپوش دست به داخل چاه شیر فلکه می کند ، همه منتظر هستند ، صدای فش فش آب بیشتر و بیشتر می شود ، ناگهان آب از میان چمن های میدان  با فشار هر چه تمام تر به آسمان می رود ، جمعیت خیس می شوند ، همان مسئول سرکارگر سبزپوش فریاد می کشد : « ببند ، ببند ، شیر فلکه ، شیر فلکه .... »

نامهً سرگشادهً یک جنین به پزشک مادرش !!!

نامهً سرگشادهً یک جنین به پزشک مادرش

سلام جناب دکتر :

امیدوارم حالتان خوب باشد و سفر دور اروپا به شما و خانوادهً محترمتان خوش گذشته باشد . راستش را بخواهید اصلاً قصد نداشتم که با نگاشتن این نامهً سرگشاده ، خاطرتان را مکدر کنم و کلاً هم تفاوت نامهً سر گشاده را با انواع دیگر آن نظیر سر تنگ یا ته گشاد و اینها را هم نمی دانم !

ولی وقتی در اولین معاینه به مادرم فرمودید که باید حتماً سزارین شود ، نزدیک بود  شاخ در بیاورم ، البته می دانید که من هنوز سری توی سرها در نیاورده ام ولی خوب  به زودی سردار می شوم !

هر چی در این مدت فکر کردم نفهمیدم که شما بر چه اساسی این حرف را به مادرم زدید ، من که هنوز هیچ چیز ندارم و فی الواقع " بی همه چیز " هستم ، شما چطور تشخیص دادید که چندین ماه دیگر من باید با سزارین به دنیا بیایم ؟البته در اینکه ما کلاً  کمی تا قسمتی کارهایمان غیر طبیعی است و با همهً دنیا فرق دارد که شکی نیست ولی آخر یک اندیکاسیونی ، یک چیزی ، همینطوری  که برای دور هم بودن ، مادرهای جنین های بی گناه و محترمی مثل من را سزارین نمی کنند !

 تازه شما مگر خودت خواهر و مادر نداری ؟ خوب برو آنها را سزارین کن . عجب جایی  گیر کرده ام (رحم مادرت مترجم ) اصلاً مگر من نمی خواهم به دنیا بیایم ؟ خوب من می خواهم طبیعی به دنیا بیایم . البته آنچه به جایی نرسد فریاد است ، آنهایی  که بیرون هستند  فریادشان به کجا می رسد که مال من از این تو برسد ، در ضمن شما اهل مطالعه هستی ، ببین برق شکم مامانم  کی می آید ، کم کم  خیلی طولانی شد ؟! خلاصه اگر دست خودم بود نمی گذاشتم من را غیر طبیعی به دنیا بیاورید و به محض اینکه دست دار بشوم با مشت های گره کرده فریاد خواهم زد " زایمان طبیعی حق مسلم ماست " در ضمن اگر در موقع سونوگرافی دیدید من حرکات زشتی از خودم بروز دادم بدانید علتش چیست . زیاد وقتتان را نمی گیرم امیدوارم خاطر مبارک ناراحت نشده باشد . عرایضم  را با چند بیت شعر نو ( سروده خودم ) به پایان می برم :   

از طبیعت بیاموز             

 و             

  بگذار من نیز به طبیعت خویش بازگردم

یک ، دو ، سزارین !                        خیلی  مورد هاش الکین !

ولی چه سود که :   " خیلی معطلی سر خودت        ببین اینا کین دورو ورت "

 

ارادتمند : " جنین "