حکایت یک گروگانگیری !
تعدادی از زبده ترین نیروهای یگان ویژه پلیس چغر آباد به سرعت به سمت میدان ناصرالحکماء به حرکت درآمدند. به محض اینکه نیروها می خواستند وارد خیابان یکم (از خیابان های منتهی به میدان) بشوند متوجه شدند که خیابان را به خاطر تظاهرات بر علیه مضروب شدن خبرنگار روزنامه « گومبا جمبا جمبا » در کشور جزایر سلیمان بسته اند ، خیابان دوم را به خاطر مانور روز جهانی آتش نشانی و خیابان سوم را به خاطر بازدید وزیر امور پنبه و چای سبز یک کشور آفریقایی از موزه تاریخ غیر طبیعی مسدود کرده بودند! خلاصه با هر بدبختی که بود به مقابل بانک رسیدند.
دقایق دلهره و اضطراب به سرعت سپری می شد. فرمانده یگان ویژه، سرهنگ چغرآبادی ، با یک بلندگوی دستی مقابل بانک قرار گرفت و گفت: «شما محاصره هستید ، خودتان را تسلیم کنید» ولی هیچ عکس العملی از داخل بانک دیده نشد.
فرمانده از یکی از افسران خواست که از 118 شماره بانک را بگیرد . بعد از دقایقی افسر مربوط اعلام کرد که 118 می گوید شماره را نداریم. فرمانده از داخل بلندگو گفت : «تلفن بانک چنده ؟» ناگهان در بانک باز شد و رئیس بانک در حالی که دستان خود را بالا گرفته بود و رنگ به رخسارش نبود با صدای بلند گفت : «تلفن چند دقیقه ای است که به علت عملیات کابل برگردان قطع است ، لطفاً یک بلندگو بیاورید تا گرونگانگیران با شما صحبت کنند .» به هر طریق بود یک بلندگو به آنها رساندند.
سردسته آنها از پنجره بانک خطاب به پلیس گفت : «مرده شور این بانک را ببرند. پس این همه تبلیغ همین بود؟ اولاً که ما از سرما مردیم، بعد هم نه پول نقد دارند نه تراول. می گویند شب عید است! حالا کو تا شب عید! اینها هیچ چیز ندارند. تلفن که قطع است ، موبایل هم خط نمی دهد، این مشکلات را ما باید با چه کسی در میان بگذاریم؟ پس اقلاً یک هواپیما در اختیار ما بگذارید تا فرار کنیم .»
فرمانده پلیس گفت: « هواپیما؟ پسر خاله من یک هفته است می خواهد برود کیش جا نمی دهد. من الان دوچرخه هم نمی توانم در اختیارتان بگذارم، زودتر خودتان را تسلیم کنید ما کار و زندگی داریم.»
سردسته دزدها گفت : « یعنی چه؟ ما یک ساعت است اینجا علاف هستیم تازه هر چی سیگار هم داشتیم رئیس و کارمندها همه را کشیدند ، سیگار داری؟» فرمانده گفت: «چی می کشی؟» دزد گفت:« مارلبورو فیلتر قرمز» فرمانده گفت:« نه من کنت اولترا لایت دارم.» سردسته دزدها با عصبانیت گفت: «گل بگیرید این بانک را، اقلاً انعام و دستمزد این بچه ها را بدهید ، اینها روزمزد هستند ، من اقلاً اینها را ولشان کنم بروند.»
فرمانده گفت: «آخر سال است. بودجه ها را بسته اند، از جیبم که نمی توانم بدهم .»
سردسته دزدها گفت: « پس اقلاً به این رئیس بانک بگوئید یک وام جعاله تعمیرمسکن به من بدهند . ما این دستشویی و حمام و سیفون خانه را عوض کنیم . »
فرمانده پلیس گفت: « آقای رئیس می توانید به این بنده خدا یک وام جعاله بدهید؟ » رئیس بانک آمد پشت بلندگو و گفت: «به نام خدا، نه خیر جناب سرهنگ. از وقتی بهره ها کم شده دستور داده اند برای وام بهانه بیاوریم . » دزد گفت : «پس اقلاً جناب سرهنگ دستور بدهید ما تا اینجا آمده ایم این قبض موبایل مان را بگیرند . روز آخرش است ، پولش را هم می دهیم.»
رئیس بانک دوباره بلندگو را گرفت و گفت :« دیر شده. ما دوازده به بعد نمی توانیم قبض بگیریم.» سردسته دزدها که کم کم عصبانی شده بود گفت: « ببینید چطور صبح تا حالا وقت مردم را می گیرید من هر روز تا این موقع کلی جیب زده بودم ... جناب سرهنگ اقلاً اون الگانس را بیار جلو ما یک بوق بزنیم ... »
طنز نوشته های شهرام جوادی نژاد ( به یاد استاد جاودانه طنز ایران کیومرث صابری فومنی " گل آقا " )